تبليغاتX
داستان عشق ما






















داستان عشق ما

يگانه 16 آذر رو يادته؟؟
اولين باري كه هم رو ديديم...
لطف كن و 16 آذر به من زنگ بزن...
خواهش...

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 15:54 توسط دانیال |

part 1

میدونم برات خیلی سخت بوده برای منم همینطور. یگانه ی قبلی همون اولا از شدت غم مرد و یگانه ی جدید تو دلش اثری از عشق نیست و لبخندش مصنوعیه و مثل 1روبات با برنامه ریزیش زنده است. من دیگه اصلا تحمل 1 پسرو تو زندگیم ندارم حتی داداشم. من حتما عاشقت بودم که باوجود این مشکلات طاقت فرسا بازم خواستم به اونیکه لایقته برسی کسی که از همه نظر مخصوصا اخلاق بهت بیاد. همیشه باهام مهربون بودی. ازت میخام که اصلا حرف دیدارو نزنی و بزاری زمان و فراموشی سعی خودشونو تو واقعی کردن لبخندم به کار بگیرن.

تو وقتی تونستی 3نفرو به مدت 1هفته تحمل کنی پس حتما میدونی اونیکه میخادت و لیاقتتو داره پیدا کنی. اگر برات ارزشی داشتم یا دارم دوری 17 ماهه رو نشکون و حالمو از این بدتر نکن و اینجوری کمکم کن. من بابت تمام بدیهام ازت معذرت میخام. حلالم کن و نزار بیشتر از این تو خودم بشکنم. به خاطر عشقمون اون کسی که واقعا دوست داره و الآن داره دعا میکنه که بهش توجه کنی رو پیدا کن و منو فراموش کن. مواظب خودت باش و خواهش میکنم درکم کن. خداحافظ

part 2

salam
omidvaram halet khub bashe.
hamuntorike avale rabetamun ba internet bood behtare akharesh ham hamun tamumesh kone.
aval az tamame mehrabuniat v khaterehaye khoobi k tu ghalbam b yadegar gozashti mamnoonam vaghean k pesare mehrabuno ba ehsasi hasti.
in chan vaghte man badtarin zarbeharo khordam,aval etefaghayi k vase mano to oftad v bad ham az dast dadane azizane nazdikam. kheili sakhte tosife inke 2ruz ghabl az fote madar bozorget pishesh bashi v harfasho me3 hamishe gush koni ama naduni k in akharin barie k mibinish v bahash harf mizani. akharin harfaye madarbozorgam baes shod ta man rahamo kamelan peida konam. darkesh vasat sakhte,bayad hale mano dashte bashi ta befahmi chi migam


نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 8:40 توسط دانیال |

 

سلام به دوستای گلم....

خوب هستین؟

تقریبا یک ماهی بود که از شما دوستای عزیزم دور بودم....

تو این روزها حال خوبی نداشتم...

این روزها بوی عشقم رو میده....

با تمام سختی ها ولی از 16 آذر 88 تا 16 آذر 89 خیلی زود گذشت!

یک سال گذشت....

اما امسال عشقم کجاست....

پارسال این موقع در کنار هم بودیم و روز به روز عشقمون نسبت به هم بیشتر میشد....

اما امسال با غم فراق چه کنم؟

خدایا حکمتت در چیست؟

این اعتقاد همیشگی من هستش که هیچ چیز در زندگی انسان بی دلیل نیست و برهانی خدایی داره...

اما گاهی ما اون دلیل رو درک نمیکنیم....

خدایا فقط تو از دلم خبر داری.....

احساساتم در کلمه جایی ندارد....

ولی سکوت هم چاره ساز نیست....گویی تنها راه حل این مسئله تو هستی.....

بعضی وقتها اینقدر حرف برای گفتن هست که ترجیج میدی سکوت کنی،سکوتی که صدای اون اطرافیانت رو آزار میده ....

نمیدونی باید چه کار کنی....دردت رو به کی بگی....

این روزها ( 16 آذر ، محرم ، شب یلدا و.... ) برام عذاب آوره....

اگر این وبلاگ هم نبود دق می کردم ....

میرم سراغ ادامه داستان و سرتون رو بیش از این به درد نمیارم....

این هم لینک پست قبل برای کسایی که پست قبل رو نخوندن

داستان عشق ما و پایان راهی بی انتها ( ۱ )                       داستان عشق ما و پایان راهی بی انتها ( ۲ )

داستان عشق ما و پایان راهی بی انتها ( ۳ )

داستان تا اینجا پیش رفت که من راهی سفر شدم ....

ترس از این داشتم که آیا با وجود این همه آدم اصلا میشه با یگانم صحبت کنم یا نه....

ولی انگار مشکل اصلی چیزی دیگه بود.....

ساعت 11 شب بود که از کرج به سمت سیالان راه افتادیم....

فردا ساعت 7:30 بود که رسیدیم و اونجا بود که دیدم آنتن گوشیم رفته!

خیلی ناراحت شدم....

بعد از مدت ها می خواستم راحت با عشقم صحبت کنم که این مسئله پیش اومد....

خلاصه بعد از 2 ساعت جنگل نوردی به محل کمپ رسیدیم و چادر زدیم....

گروه صبحانه رو آماده کرد و صبحانه خوردیم....

حدودای ظهر بود که تصمیم گرفتیم بریم به سمت کوه های سیالان که پر از برف بود....

اما فقط تا کوهپایه رفتیم و برگشتیم به کمپ....

فکر یگانه داشت آزارم میداد....می خواستم با عشقم صحبت کنم ...

تصمیم گرفتم برم رو تپه های اطراف....گفتم حتما آنتن اونجا میاد....اما باز هم نشد....دیگه نا امید شدم...

اومدم پایین .... اونجا هوا زود تاریک میشد....چون اطرافمون پر از کوه بود و آفتاب زودتر غروب می کرد...

سرمای شب شروع شد....تا ساعت 11 شب کنار آتیش بودیم....

جدا از این بحث که صحبت نکردن با یگانه ناراحتم کرد اما خیلی شب خوبی و همچنین سفر خوبی بود....

اما چشمتون روز بد نبینه....

شب موقع خواب من دو تا پلیور + دو تا کاپشن تنم کردم.... تقریبا همه به همین حالت بودن....

تا به حال چنین سرمایی ندیده بودم....

خلاصه رفتیم تو کیسه خواب و خوابیدیم....

تقریبا ساعت 3 نصفه شب بود که از سرما بیدار شدم.....

سرم منجمد شده بود....

از چادر اومدم بیرون و شانسی که آوردم این بود که چند نفری اون شب نخوابیده بودن و کنار آتیش نشسته بودن....

رفتم کنار آتیش ولی بازم یک ساعتی می لرزیدم....

خلاصه دیگه تا صبح نخوابیدم....

صبح شد .... همه بیدار شدن و صبحانه خوردیم ....

خلاصه وقت رو تا ظهر به خوشی گذروندیم و آماده ی برگشت شدیم....

حدودای ساعت 12 شب بود که رسیدیم خونه....

بین راه وقتی آنتن گوشی اومد به یگانم اس ام اس دادم و گفتم که نتونستم باهاش تماس بگیریم....

گفت من دیروز چند بار زنگ زدم اما خاموش بودی ( آخه گوشیم وقتی آنتن نداره میگه خاموشه )

خیلی ناراحت شدم....شنیدن یک ثانیه صدای عشقم برام ارزش بیشتری از این سفر داشت اما من هیچوقت فکرش رو هم نمی کردم که اونجا نتونم صحبت کنم وگرنه نمیرفتم....

اونشب یگانه گفت تا چند روز آینده خودم بهت زنگ میزنم....

چند روز گذشت تا اینکه یه روز مثل دیوونه ها شدم!!!

بهش اس ام اس دادم که یگانه فکر میکنی بتونی امروز صحبت کنی؟

گفت امروز مهمون داریم و فکر نکنم بتونم امروز صحبت کنم...

نمیدونم چرا....اما تحملم خیلی کم شده بود....

بی جهت عصبانی شدم و گفتم دیگه از همه چیز خسته شدم ... بای....

گفتم بعضی وقتها به کسایی که تو رو می بینن حسودیم میشه ،‌حتی به وسایل اتاقت....به همه چیز...الانم برو و به مهموناتون برس !!!

گفت دانیال این حرفها رو نزن،من و تو دیگه قرار نیست کنار هم باشبم پس جون من این حرفها رو نزن که دلم میگیره...

گفتم اگر قرار نیست با هم باشیم پس واسه همیشه بای!!

گفت اگه تو بزاری حتما میرم!!!!

این حرفها داشت نابودم میکرد....

گفتم شاید واسه تو مهم نباشه اما واسه من خیلی سنگینه که خونتون رو عوض کردین و به من نگفتی...من که نمیخواستم ازت آدرس بگیرم....

گفت واسه تو که فرقی نداره...مثل دفعه ی قبل دنبالم کن و پیدام کن!!

خلاصه بحث بالا گرفت و تا جایی پیش رفت که واقعا خداحافظی کردیم.....

اما این خداحافظی یک روز بیشتر طول نکشید....

خدا این زبون من رو اصلاح کنه ... بعضی وقتا خیلی نیشدار میشه اما از خدا خواستم و خودم هم می خوام که اصلاح بشم و میشم....

بعد از یک روز اس ام اس دادم و گفتم دارم تو وبلاگ از آخرین حرفهامون مینویسم اگر خواستی به وبلاگ سر بزن،دوستدار همیشگی تو یه دیوونست،خداحافظ...

گفت سلام،باشه ، بهتری؟

قربونش برم من....

گفتم بیشتر از رفتار تو از رفتار خودم ناراحتم ولی از این هم متعجبم که چرا با وجود اینکه میدونی از جدایی بیزارم مدام از جدایی صحبت می کنی!

گفت چون تو هنوز قبول نکردی که ما دیگه نمیتونیم با هم باشیم!

خلاصه باز هم بحث به جایی نرسید....

به یگانه گفتم یگانه اگر بخوای یک جمله در مورد عشقمون بگی اون چیه ؟

گفت " رابطمون قشنگ بود ولی از شروعش اشتباه و آخرش دردناک ولی لازم بود "

گفتم ولی من میگفتم " وصال ما از جنس خدا بود و پایان ما از گمراهی خودمون،ما هیچوقت نتونستیم احساساتمون رو درست بیان کنیم و شاید آینده ای رو که قرار بود با هم باشیم خراب کردیم "

و گفتم یه خواسته ازت دارم...

گفت چی ؟

گفتم وسایلی که پیشت یادگاری دارم نگه دار و این رو بدون که من عاشقت بودم و شاید نتونستم بهت اثبات کنم و اینکه هیچوقت فراموشم نکن....

گفت من قول میدم،تازه اگر تو هم نمیگفتی همه ی کادو ها رو نگه میداشتم...

در آخر گفتم یگانه مواظب خودت باش و این رو بدون که از اینکه با حرفهام آزارت میدم خسته شدم،خوشبختی تو آرزومه اما نمیدونم چرا اینطوری شدم!گفتم امیدوارم بمیرم ولی تو رو با رقیبم نبینم....وقتی باهات تند صحبت می کنم داغون میشم اما اون زمان متوجه نیستم و پرسیدم که کادوی مشهدم رو داری؟

گفت آره ،‌چطور؟

گفتم ازش استفاده کردی ؟

گفت نه ،‌فقط نگاهش می کنم!

گفتم تنها چیزی که من از تو و عشقم یادگار دارم جای خالی یه عطره...عطری که وقتی با تو بودم میزدم...وقتی بوش میکنم دیوونم میکنه... و در نهایت گفتم بای ...

گفت بای.... مواظب خودت باش...

تا اینکه دوباره سفر پیش اومد....سفر به هچیرود....

ولی قبل از سفر یه کارهایی کردم که تو پست بعد توضیح میدم....

-----------------------------------------------------------

پ.ن ۱ - از همینجا از کلیه ی دوستان بابت نظراتشون ممنونم ،‌ شما مثل خواهر و برادرای من هستین و ممنونم که به خونه ی من و عشقم سر می زنید

پ.ن ۲ - بابت اینکه تقریبا یک ماه نبودم از همه عذر می خوام،این روزها حالم خوب نبود و مشغله ی کاری هم زیاد داشتم

نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 15:26 توسط دانیال |

http://up.iranblog.com/images/ucz87tv1h334s1cuzlxg.jpg

سلام به شما دوستای نازنینم....

خوب هستین؟امیدوارم سالم و سلامت باشید

میرم سراغ ادامه داستان،این هم لینک پست قبل برای کسایی که پست قبل رو نخوندن

داستان عشق ما و پایان راهی بی انتها ( ۱ )                       داستان عشق ما و پایان راهی بی انتها ( ۲ )

قبل از شروع داستان یه فلاش بک کوچیک بزنم به داستان قبل:

اونروز مدرسه ی یگانه اینا یه ذره زودتر از 4:30 تعطیل شده بود و خونه ی دائی یگانه دعوت بودن....

به خاطر همین هم دائی یگانه اومده بود دنبالش و من نتونستم اونروز یگانه رو ببینم....

و من هم که از همه چی بی خبر بودم وقتی یگانه گفت الان خونه هستم ناراحت شدم و فکر کردم بهم دروغ گفته...

و بالاخره ادامه داستان....

صحبت با گله شروع شد و تا 40 دقیقه یا شایدم بیشتر همچنان ادامه داشت

گله ی 11 ماه دوری رو کردم،گله ی بی معرفتی ها،گله ی اینکه چرا قدر عشقم رو ندونست...

گله از بی اعتمادی های بی مورد....

اما یگانه برای همه ی گله ها توجیه داشت!

اونروز بغض رو تو حرفهای یگانه دیدم ....

از حرفهایی که بهش زده بودم خیلی ناراحت بودم....

تو این مدت من بارها و بارها از دست یگانه عصبانی شدم و شاید چیزایی گفتم که نباید گفته میشد اما هزار بار هم عذرخواهی کردم...

اما اونروز به یگانه گفتم....گفتم که تو باعث شدی تا من اینقدر عصبانی بشم و حرفهایی بزنم که تا آخر عمر خودم رو نبخشم....

جالب بود ، یگانه هم از رفتار خودش ناراحت بود....

میگفت : روزی 100 بار به خدا میگم : " خدایا چرا من و دانیال در آینده با هم آشنا نشدیم ؟‌ "

میگفت : شالی که تو برام کادو خریدی شب ها میزارم زیر سرم و صبح از اشکام خیسه!

خدایاااااااااااااااا

تو بگو....تو بگو ما باید چه کار کنیم؟!

چرا باید در اوج عشق تباه بشیم؟!

تقریبا 2 ساعت با هم حرف زدیم....

نتیجه ی حرفها این بود : یگانه از رفتار خودش ناراحت بود و میگفت حتی اگر من هم اون رو ببخشم اون خودش رو نمیبخشه....

بهش گفتم : یگانه شیرینی وصال تلخی های گذشته رو از بین میبره اما قبول نمیکرد....

شاید هم حق با یگانه باشه....

خدایا تو بگو چه کار کنم وقتی یگانه میگه دوستت دارم اما نمیخوام باهات باشم....میگه نمیخوام با کسی که عاشقشم ازدواج کنم....

اونروز یگانه نمیتونست راحت صحبت کنه و تو اتاق بود....قرار شد همون پنجشنبه با هم صحبت کنیم....

آخه پنجشنبه شب یگانه تو خونه تنها بود و میتونستیم راحت صحبت کنیم....

خلاصه اونشب خداحافظی کردیم و من تا آخر شب چند بار بابت حرفهایی که به یگانم زدم ازش عذرخواهی کردم اما تا صبح خواب به چشمام نیومد....

از خودم و حرفهام ناراحت بودم....از اینکه چرا باید به عشقم توهین کنم؟!

فرداش به یگانه اس ام اس دادم و گفتم : فکر میکنی پنجشنبه چه ساعتی میتونی زنگ بزنی؟

(( آخه باید میرفتم بیرون از خونه تا راحت صحبت کنم ))

گفت : احتمالا بعد از 8 ، میتونی صحبت کنی؟

گفتم 15 دقیقه قبلش خبر بده تا برم بیرون

گفت الان حالت خوبه؟

گفتم نه،بابت اونروز خیلی ناراحتم و اصلا روم نمیشه دیگه باهات صحبت کنم،اونوقت تو میگی از خودت ناراحتی؟!

گفت : تو قشنگترین خاطراتمو رو قلبم گذاشتی و با هر اس ام اس که میدی خاطرات دوباره برام زنده میشن...

و کلی حرفای دیگه زد که از اون حرفا میشه به به این مسائل اشاره کرد که میگفت : من هیچوقت از تو ناراحت نمیشم و و فقط از خودم حالم بهم می خوره و در کل از راستگویی و دروغگویی های نابجای خودش ناراحت بود...

از اینکه چرا به مادرش در مورد من دروغ گفته بود ( البته مادرش تو اولین ملاقات با من همه چیز رو متوجه شد )

میگفت چون خیلی دوسم داره اینقدر سریع ازم ناراحت میشه میگفت هنوز هم من براش از همه بیشتر اهمیت دارم!

خلاصه قرار شد تا پنجشنبه با هم صحبت کنیم تا اینکه چهارشنبه شب یهو راهی مسافرت شدیم...

با یه تور 70 نفره که دوستای پسر خاله هام بودن رفتیم به سمت سیالان....

سیالان نام قله ای هستش در نزدیکی تنکابن ....

اما یه مشکل وجود داشت و اون هم این بود که اونجا آنتن تلفن میرفت و فردای اونروز هم قرار بود من با یگانه صحبت کنم....

موقع حرکت به یگانه اس ام اس دادم ،‌گفتم دارم میرم مسافرت ،‌امیدوارم بتونیم فردا صحب کنیم.

گفت :‌کار خیلی خوبی کردی ، اگر هم نشد ایراد نداره،شب خوبی داشته باشی...

گفتم ایشالا که میشه‌ ، شب خوش

پنجشنبه نزدیک بود ....

استرس داشتم که میشه با هم صحبت کنیم یا نه ....

و ادامه ی داستان رو در پست بعد براتون توضیح میدم....

--------------------------------------------------------------------

پ.ن ۱ - با تشکر از کلیه ی دوستانی که در پست قبل نظر گذاشتن و مثل همیشه با ما همراه بودن...

پ.ن ۲ - امروز خیلی خوشحالم،به خاطر وصال دوباره ی دو تا از دوستای گلم به اسم پدرام و هانیه ، امیدوارم همیشه با هم باشید

پ.ن ۳ - بچه ها فیس بوک یادتون نره،تو پست قبل راجع بهش توضیح دادم

پ.ن ۴ - این آپ رو به همه خبر میدم فقط ممکنه یه کم دیر بشه تا بتونم همه ی دوستان رو مطلع کنم

نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 17:40 توسط دانیال |

http://www.pichak.net/gallery3/albums/userpics/10001/27~0.jpg

سلام به همه ی دوستای نازنینم،خوب هستین؟

با تعطیلات چه کار کردین؟

خوش گذشت؟

عیدتون پس و پیش مبارک باشه : دی

بابت اینکه داستان رو تیکه تیکه میگم عذر میخوام،آخه داستان خیلی طولانیه و اگر کلش رو بنویسم خسته کننده میشه

رااااااااستی بچه ها این آدرس فیس بوک من هستش

http://www.facebook.com/profile.php?id=100001554383462&ref=search

دوستایی که فیس بوک دارن بنده رو هم اد کنن و دوستایی هم که ندارن خواهشا یه فیس بوک بسازن

به چند دلیل:یکی اینکه همه ی دوستا دور هم تو یه محیط بهتر جمع میشیم و دوم اینکه هر زمان که کسی آپ کنه با یه خبر کوچیک تو پیج خودش همه ی دوستانش رو مطلع میکه اونم در کمتر از ۱۰ ثانیه ولی واسه خبر دار کردن به شیوه ی بلاگفایی باید کلی وقت گذاشت و تازه همیشه هم نمیشه همه ی دوستای گلت رو با خبر کنی

این هم آدرس فیس بوک : WWW.FACEBOOK.COM

میرم سراغ ادامه داستان،این هم لینک پست قبل برای کسایی که پست قبل رو نخوندن

داستان عشق ما و پایان راهی بی انتها ( ۱ )

 گفته بود:سلام،باهات کار مهمی دارم،پنجشنبه شب حتما روشن باش،مواظب خودت باش،تا پنجشنبه بای...

رفتم بیرون از خونه و اس ام اس دادم که : عادت داری فکر من رو مشغول کنی؟اونروز دوشنبه بود و یگانه داشت از پنجشنبه حرف میزد...

گفتم همین الان بگو....

گفت معذرت می خوام امروز و فردا و پس فردا نه می تونم اس ام اس بدم نه می تونم حرف بزنم،بزار واسه پنجشنبه،هر چی دلت خواست اون موقع بهم فحش بده...!

گفتم الان بگو راجع به چیه...

گفت راجع به خودمون،سوء استفاده هایی که ازت کردمو کلا آخر رابطمون....

این حرف خیلی اعصابم رو خورد کرد...

یکی از این نظر که من کلا به شنیدن کلمه ی جدایی از یگانه خیلی داغون میشم و بعد اینکه یه سری چیزا تو فامیل پیش اومده بود که نمیدونم چرا با خودم فکر کردم که یگانه می خواد بگه از طرف یکی از فامیلامون بوده و می خواسته با من بازی کنه...!

گفتم واضحتر بگو....

گفتم میخوای چی بگی؟می خوای بگی واسه کسی دیگه با من بودی؟

واسه اولین بار بود که اینقدر از یگانه عصبانی بودم...گفتم:ببین من حالم دیگه ازت بهم میخوره تو لیاقت پاکی من رو نداشتی،الانم بگو چه کار داری چون نمیخوام سرم با فکر کثیفت پر بشه...!

گفت حق با تو هستش...بی خیال،بهتره چیزی نگم....کثیفیه اس ام اس هام ممکنه به چشمهای پاکتم آسیب بزنه!

گفتم یعنی چی؟

یهو کل بدنم شروع به لرزیدن کرد...گفتم یگانه شب میام پیش بابات تا بفهمی که نباید با اعصابم بازی کنی (سانسوری)

(( اما خدا میدونه که من هیچوقت همیچین کاری نمیکنم ))

گفت دانیال معلومه چته؟؟فکر کردی اگه بیای پیش بابام چی میشه؟! فوقش منو تنبیه میکنه ، گوشیمو میگیره و در نهایت بیشترین صدمه برای مادرمه....

گفتم پس اگر میخوای چیزی نشه بگو چی می خوای بگی....

گفت من هر قدر که باهات بد بوده باشم فکر میکنم اینقدری انصاف داری که قبول کنی پنجشنبه حرف بزنیم،نه؟

گفتم نه!

گفتش نه؟؟؟!!!!!دانیال جون مادرت که تو وبلاگ گفتی دوسش داری بهم اجازه بده تا پنجشنبه حرف بزنیم...

گفتم (سانسوری) که اسم مادر من رو بیاری!

گفت من معذرت میخوام ، به خدا نمیخواستم ناراحتت کنم،پنجشنبه حرف میزنیم دیگه،خواهش میکنم،جون من نه جون اون یگانه ای که یه زمان برات مهم بود،باشه؟

(( یگانه نمیدونست که من تو اوج عصبانیت هم اون رو از دنیا بیشتر می خوام ))

واقعا حرکاتم دست خودم نبود،بی دلیل عصبی شده بودم

گفتم : نه،میگی یا نه؟!

گفت : ای بابا،خب باید باهات حرف بزنم و با اس ام اس هم نمیشه،این یکی دو روزه هم نمیتونم حرف بزنم،این یک بار هم من رو تحمل کن

گفت :‌جون من آروم باش

اما من خر شیطون رو سوار بودم

گفتم میگی یا نه؟بگو در مورده چیه؟

گفت دانیال جون اون یگانه ی قبلنا،در مورده کارایی هستش که کردم و باعث ناراحتیت شدم

گفتم می خوای بگی از طرف کسی بودی؟

گفت نه بابا،یعنی چی؟همه چیزت عالیه اما عجول بودنت من رو کشته!

بعدشم گفت که من سر کلاسم و استاد گیر میده و دیگه نمیتونم اس ام اس بدم

اونروز باید میرفتم دانشگاه اما یهو به سرم زد برم جلو مدرسشون و باهاش صحبت کنم

دست و پام میلرزید....راس ساعت 4:30 که یگانه تعطیل میشد اونجا بودم

هر چی منتظر شدم دیدم کسی نمیاد بیرون...

عصبی تر شدم....

اس ام اس دادم و گفتم کجایی؟

گفت خونه!!!!!!!!!

فکر کردم که دروغ گفته و باز هم ناراحت تر شدم...

زنگ زدم و برداشت...

گفتم من الان جلو خونتونم،یا بگو چی می خوای بگی یا به مادرت بگو بیاد پایین یا من زنگ میزنم و قطع کردم....

شارژ یگانه تمام شده بود ....

اس ام اس داد: LOTFAN BA MAN TAMAS BEGIRID

زنگ زدم:حدود 2 ساعت با هم حرف زدیم...

و حاصل این دو ساعت‌ : اشک هایی که ریخته شد....

دل هایی که شکسته بود ولی باز هم آخرین تلاشهایشان را برای وصال میکردند....

خاطره هایی که گفته شد.....

حقایقی که بر ملا شد....

ادامه داستان رو بعدا میگم.....

.................................................................................................

پ.ن ۱ - از دوست عزیزم عسل و دوست گلش نگار تشکر ویژه دارم

پ.ن ۲ - از میترا،نی نی،صدف،مونا،مهدی،مهسا،مژگان،ترانه و محمدرضا،آرزو،داود مرادی،آتنا،محمد،سالار و لعیا و کلیه عزیزانی که ناخواسته از قلم افتادن بابت نظرات زیباشون ممنونم

پ.ن ۳ - برای آرتای عزیزم آرزوی خوشبختی و پوشیدن لباس عروسی رو دارم

پ.ن ۴ - امیدوارم هر چه سریعتر مشکلات massi عزیز حل بشه

پ.ن ۵ - از دوست بسیار عزیزم رزگار بابت راهنمایی هاش خیلی خیلی ممنونم

پ.ن ۶ - امیدوارم با خوندن این پست ها نسبت به عشق بین من و یگانه شک نکنید و بدونید من به هر راهی برای رسیدن به یگانه متوسل شدم اما من هم انسانم و گاهی اوقات راهی رو میرم که اشتباهه و تندی با عشقم همون اشتباه بزرگیه که بعد از ۱۱ ماه مرتکب شدم 

نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 22:3 توسط دانیال |

http://up.iranblog.com/images/3y0b1l4vnd8asqgz99mb.jpg

سلام...

حالتون خوبه ؟

راستش این چند وقت اینقدر چیزای مختلفی پیش اومده که نمیدونم از کجا شروع کنم اما از اول اولش میگم...

همونطور که تو پست قبل گفتم حدود 45 روز من و یگانه دوباره با هم ارتباط برقرار کردیم...

اما نه به شیوه ی قبل....قرار شد هر دو هفته یک بار با هم ارتباط تلفنی داشته باشیم...!

و مهمتر از اون اینکه فقط با هم دوست باشیم و به ازدواج فکر نکنیم....!

من تو راه عاشقی خیلی اشتباه کردم...خیلی....

من و یگانه هیچوقت نتونستیم احساستمون رو درست به هم منتقل کنیم...

خلاصه گذشت...

هر دو هفته یک بار ( معمولا دوشنبه ها ) با هم صحبت می کردیم....

جالب این بود که هفته اول خیلی مختصر مفید و خشک بود و بعد از اون صحبت خداحافظی کردیم تا دو هفته بعد....

اما سری بعد حرفها طولانی تر شد و صحبت هامون تا دو روز بعد هم ادامه پیدا میکرد....

به خاطر همینه که من همیشه گفتم و میگم که عشق هیچوقت از بین نخواهد رفت....

خلاصه....این صحبت ها ادامه یدا کرد تا حدودا 15 روز پیش که ما خیلی گرم  صمیمی با هم صحبت کردیم و حدود 3 ساعتی فقط می خندیدیم....

آخرین بار به جای یک روز ، سه روز ارتباط داشتیم تا جایی که برگشت به گذشته رو در رفتار هر دومون دیدم...

دیدم دارم دوباره به همون روزای گذشته بر میگردم و اگر جدایی دوباره در کار باشه این بار هزار بار بیشتر از سری قبل ضربه می خورم....

چند روزی از آخرین تلفن گذشت و با خودم خیلی فکر کردم...

دیدم برای من دوستی بدون هدف معنایی نداره و دیوار ارتباط من و یگانه داره کج بالا میره....

دیدم یگانه به من اعتماد نداره....

اما یه حسی هم بهم میگفت آخر این ارتباط سرانجام خوبی داره....

از طرفی هم استخاره کردم و خوب اومد،تفسیرش هم این بود:در این کار خیر و برکت است و خدا در آن کمک می کند!

اما میگن انسان اول باید به عقلش رجوع کنه...

به یگانه اس ام اس دادم و گفتم هر زمان که وقت داری در حدود 30 دقیقه باهات صحبت دارم....

گفت 30 دقیقه؟!مگه چی میخوای بگی؟!

گفتم کار مهمی دارم...

اونم گفت الان میتونم صحبت کنم....

زنگ زدم و از بی اعتمادی ها و سردی هایی که هرزگاهی تو حرفهاش موج میزد گله کردم....

می خواست من رو یه جورایی قانع کنه که اونطوری که فکر می کنم نیست اما من قانع نشدم...

همینطور که حرف می زدیم بابای یگانه اومد و یگانه گفت که نمیتونه صحبت کنه و من با اس ام اس بقیه حرفهام رو گفتم....

گفتم یگانه من دیگه خسته شدم و این همه دوری برام توانی نذاشته...من بارها و بارها خودم رو جلوی تو شکستم چون عاشقت بودم اما تو بارها و بارها خواسته یا ناخواسته دلم رو شکستی

گفتم تو حتی به من اعتماد نکردی که روز تعطیلی مدرست رو بهم بگی و با این حال ادعای دوستی می کنی...

گفتم حق داری به من اعتماد نکنی اما باید به من هم حق بدی...

گفتم اعتمادت نسبت به من واسه صحبت های من با مادرت بود اما هیچوقت از خودت پرسیدی که این دانیال چرا اومد و با مادرم صحبت کرد؟؟من اومدم چون فکر میکردم تو هم عاشقمی ،چون فکر میکردم با موضوعی که پیش اومده نمیتونی بین من و مادرت یکی رو انتخاب کنی،چون می خواستم به تو ، به خودم ،‌به مادرت و از همه مهمتر به خدای خودم ثابت کنم که برای چی باهات ارتباط داشتم...

قصد من دوستی نبود...چون دوستی برام بی معناست ....

گفتم اگر می بینی تو این چند وقت دوستی رو قبول کردم چون عاشقتم....

چون با خودم گفتم با این روش میتونم چند روزی باز هم در کنارت باشم

گفتم نمیخوام از خودم تعریف کنم اما یه روز می فهمی که پسری مثل من که پایبند یک نفر باشه پیدا نمیشه...

گفتم من به خودم افتخار میکنم که اگر با خودم و تو پیمانی بستم و ادعای عاشقی کردم تا حالا با کسی همنفس نشدم

و در آخر گفتم....گفتم از خودت بپرس که این رفتارها حق من بوده ؟!

یگانه در جواب این همه اس ام اس گفت: همه ی حرفها رو قبول دارم ولی من دیگه مثل اون زمانا عشقی ندارم،گفت نمی خوام ناراحتت کنم اما دوستی برام بی معنیه...و گفت که من حتی تا حالا دو روز هم با کسی نبودم...

این اس ام اس خونم رو به جوش آورد...من هم که عجول....

گفتم یعنی می خوای بگی بای؟!دیدم جوابی نیومد...زنگ زدم و گفتم چرا جواب نمیدی؟گفت اس ام اس نمیرسه...

گفتم خب الان بگو ... گفت با حرف آخرت موافقم و حرف آخر من خداحافظی بود...

خیلی عصبی شده بودم...یگانه به گوشیم زنگ میزد که اس ام اس هاش برسه ...

دیگه خسته شدم و زنگ زدم بهش و با صدای بلند گفتم چرا زنگ میزنی؟گفت می خوام اس ام اس ها برسن...گفتم لازم نکرده و قطع کردم....

دو روز گذشت و از روی ناراحتی بهش اس ام اس دادم و گفتم:برای خودم متاسفم که فریب تو رو خوردم ....

گفتم .... (سانسوری )

گفتم فقط بدون از روی غیرتمه که آبروت رو نمیبرم...

گفتم اس ام اس های نرسیدت تو راه دروغ مونده

گفتم..... ( سانسوری )

گفتم کارات واقعا خجالت آوره و تو برای من ت... ( سانسوری )

روز بعد داشتم میرفتم دانشگاه که اس ام اس از طرف یگانه اومد....

ادامه داستان رو در روزهای بعد براتون تعریف می کنم چون پست بیش از حد طولانی میشه...

.................................................................................................

پ.ن ۱ - از همه ی دوستای عزیزم که در پست قبل نظر دادن و با ما همراه بودن ممنونم

از آرتای عزیزم ، نغمه ، سارا ، ستاره ، سهراب ، پریا ، آرزو ،‌مریم و محمد ، صدف ،‌ملیکا ،‌عسل ، شیوا ، مهسای عزیزم ، نادیا ، م.ر.ک ، الهه ، مسی ،‌علی ، غزل ، رامین ، زی زی ، شایا ، شهرزاد ، مریم ، علیرضا و دریا ،پرستو ، آوا ، سالار و لعیا ، شیرین ،‌منیره ، نیکی و عبدالستار عزیز ممنونم

پ.ن ۲ - خواهش می کنم وبلاگ ما رو در بخش وبلاگ دوستان در پنل کاربری خودتون وارد کنید تا از آپ های بعدی مطلع بشید

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 11:34 توسط دانیال |

 سلااااام 

خوب هستین دوستای گلم؟چه خبرا؟

اگه یادتون باشه تو پست قبل چند تا سوال پرسیده بودم که متاسفانه استقبال خیلی زیادی ازش نشد

البته منم وقت نکردم به کسی خبر بدم و دوستایی که اومدن و نظر گذاشتن دوستی خودشون رو ثابت کردن

قول داده بودم که به سوالات جواب بدم و اینکار رو کردم و شاید یه ذره زیادی رفتم بالای منبر

من رو از خودتون جدا ندونید،من هم انسانم و یه ذره می خواستم ادای بابا بزرگها رو دربیارم ولی از هدف سوالات غافل نشید و به اونها فکر کنید

سوال اول : اگر متوجه بشید که تنها دو روز به پایان دنیا مونده ، چه کارهایی رو انجام میدین ؟

جواب سوال اول : استادی می گفت زندگی ثانیه ای بیش نیست و این حرف خیلی به دل من نشست بنابراین از این دو روز نهایت استفاده رو می کنم و از زندگی باقیمانده لذت میبرم

هدف از این سوال : زندگی دنیا دو روز است و ارزش غم و غصه و حرص و طمع را ندارد...

سوال دوم :‌ اگر یه روزی ریاست یک کشور رو به عهده داشته باشین چه ایده های جدیدی دارید ؟

جواب سوال دوم : قالبا از سیاست متنفرم و دوست ندارم به این مقام برسم چون راضی کردن کلیه افراد کار آسانی نیست و قبول کردن این سمت یعنی قبول کردن بزرگترین مسئولیت یعنی گرسنه ای در کشور نباشد و ظلمی در کشور جاری نباشد اما برسیم به سوال ، اگر روزی به این مقام برسم مردم رو آزاد می گذارم ، می گذاریم آزادانه دین خود را انتخاب کنند ،‌هر آنچه که می خواهند بپوشند اما در چارچوب انسانیت نه در چارچوب قوانین ظالمانه

 هدف از این سوال : این تنها سوالی بود که هدف خاصی نداشت

سوال سوم : آیا از خودتون راضی هستین ؟

جواب سوال سوم : نه 100% اما میشه گفت تا 70% از خودم راضی هستم ، من تا جایی که بتونم سعی در خوب بودن دارم اما بالاخره منم انسانم و جایزالخطا

هدف از این سوال : میگن برترین نعمت بهشت رضایت انسان از خودش است ، شما حتما این حس رو تجربه کردین،وقتی کار خوبی انجام میدین رضایت بهترین چیزیه که خدا به ما هدیه میده،پس سعی کنیم همیشه طوری رفتار کنیم تا هیچوقت این حس خوب رو از دست ندیم

سوال چهارم : فکر می کنید اگر روزی دارای همسر و فرزند باشید ، تا چه اندازه به اونها متعهد هستین ؟

جواب سوال چهارم : این سوال خیلی سوال سختیه چون به نظر من تعهد به همسر و فرزند تعهد نسبت به موارد خیلی خیلی زیادیه ولی فکر می کنم اگر روزی ازدواج کنم به همسر و فرزندم تا آخرین لحظه متعهد باشم

هدف از این سوال : یکی از دلایلی که باعث شد تا این سوال رو مطرح کنم مسائل جامعه ی ایران در چند سال اخیر هستش ، اگر دقت کنید می بینید که متاسفانه دوستی های خیابانی خیلی زیاد شده و اکثرا به مسائل ناخوشایندی ختم میشه حتی می بینیم که افراد دارای همسر و فرزند هم گرفتار این دوستی ها میشن!برای من واقعا جای تعجب داره!اما امیدوارم روزی برسه که تمامی ارتباطات هدفمند و در جهت خیر باشه نه سوء استفاده ی دختر و پسر از هم....

سوال پنجم : مرگ رو چطور توصیف می کنید ؟

جواب سوال پنجم : راستش از مرگ نمیترسم ولی اصلا دوست ندارم الان مرگ رو تجربه کنم،با وجود تمام مشکلاتی که سر راهم به وجود اومده نا امید نیستم چون خدا رو دارم و میدونم اون همیشه با ماست،بعضی وقتها فکر میکنم که اگر من تو این سن بمیرم چی میشه؟مادرم چی میشه؟این همه زحمتی که تا به حال کشیدم و برام کشیدن کجا میره؟اونوقت دلم برای خودم میسوزه

هدف از این سوال :‌ یاد مرگ مقدمه ی رستگاری است،این جمله از خودم بود اما امام علی میگه : اگر فردی در روز 10 بار به یاد مرگ باشد با شهیدان جنگ احد هم ردیف خواهد بود،پس بیایید از اعمال خوب خودمان در دنیای پس از مرگ لذت ببریم

سوال ششم : اگر بگن می تونی موقع مرگ از این دنیا وسیله ای رو با خودت ببری اون وسیله چه چیزی خواهد بود ؟

جواب سوال ششم : به نظرم این سوال سخت ترین سوال هستش و  هیچ چیز به ذهنم نمیاد و در کل سعی می کنم خودم رو اصلاح شده از این دنیا ببرم

هدف از این سوال : خیلی از دوستانی که به این سوال جواب داده بودن گیج و گنگ بودن و نمیدونستن که اون وسیله چه چیزی خواهد بود ، اینجا باید یه سوال از خودمون بپرسیم و اون اینه که پس چرا اینقدر حرص میزنیم تا مال دنیا رو جمع کنیم و شاید مال دیگران رو بخوریم؟!

-------------------------------------------------------------

پ.ن ۱- بچه ها نذارید وبلاگ من و یگانه سوت و کور بشه ....من با نظرات شما انرژی می گیرم

پ.ن ۲- از دوست عزیزم کیانا تشکر ویژه دارم

پ.ن ۳- دوستای گلم ازتون می خوام واسه آرتا،دوست گلم و همچنین massi عزیز و مهسا دوست خوبم دعا کنید

پ.ن ۴-بچه ها چند وقتیه که دوباره با یگانه ارتباط دارم اما نه به صورت قبل،خیلی محدود،چون یگانه امسال کنکور داره ....

پ.ن ۵- بچه ها برای من هم در درجه ی آخر دعا کنید

پ.ن ۶- دوستای گلم حتما حتما حتما وبلاگ ما رو در بخش وبلاگ دوستان در پنل کاربری خودتون اضافه کنید تا از آپ های بعدی مطلع بشید

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 11:58 توسط دانیال |

سلام به همه ی دوستای گلم....

خوب هستین؟؟؟

آخه من نمی دونم که چطور باید این همه محبت شما رو جبران کنم...

پست قبلی که به نظرم بهترین پست وبلاگ بود با استقبال زیادی مواجه شد و بیشترین تعداد نظرات رو داشت...

اول از همه ، سلاااااااااااام به آرتا جونم،خوبی خواهر گلم ؟Hello

نمی دونی چقدر به من کمک کردی....

بچه ها ایشالا تا یک هفته دیگه میام و کل ماجرا رو با یگانه می نویسم اما می خوام قبلش از آرتا جونم تشکر ویژه ای داشته باشم،امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی عزیزمI Love You

سلام ویژه به مهسای عزیزم که همیشه با وبلاگ من همراه بوده و سلام به سودابه،مسعود،زی زی،شرویلا،الی،مریم،پریا،عسل،ملیکا،نغمه،نیلوفر،مینا،خانم پاستیلز،ریحانه،علی و مهسا،البرز،نوشین،مریم و محمدصدف،نگین،نغمه،ستاره و سهراب،ناناز و محمدرضا،هانیه،آویسا،زهرا و کلیه عزیزانی که از قلم افتادن....

اینم مخصوص آرتایی : Painter اگه گفتی دارم چه کار می کنم؟

بچه ها این پست به جهت آشنا شدن بیشتر ما با هم دیگه هستش....

چند تا سوال هستش که خواهش می کنم حتما تو بخش نظرات جواب بدین و همه ی شما عزیزان رو به این بازی دعوت می کنم تا شما هم در وبلاگتون با افرادی که به وبلاگتون سر میزنن بیشتر از قبل آشنا بشین...

سوال اول : اگر متوجه بشید که تنها دو روز به پایان دنیا مونده ، چه کارهایی رو انجام میدین ؟

سوال دوم :‌ اگر یه روزی ریاست یک کشور رو به عهده داشته باشین چه ایده های جدیدی دارید ؟

سوال سوم : آیا از خودتون راضی هستین ؟

سوال چهارم : فکر می کنید اگر روزی دارای همسر و فرزند باشید ، تا چه اندازه به اونها متعهد هستین ؟

سوال پنجم : مرگ رو چطور توصیف می کنید ؟

سوال ششم : اگر بگن می تونی موقع مرگ از این دنیا وسیله ای رو با خودت ببری اون وسیله چه چیزی خواهد بود ؟

 

  
 

پ.ن 1 - تمامی این سوالت به غیر از یک سوال هدفمند است ، لطفا دقیق فکر کنید و پاسخ دهید

پ.ن 2 - لطفا در بخش نظرات اینگونه پاسخ دهید : ج 1 ، ج 2 و ....

پ.ن 3 - جواب بنده به این سوالات رو در چند روز آتی یا در همین پست یا در پست بعدی ملاحظه خواهید کرد

پ.ن ۴ - از تمام دوستان خواهش می کنم برای massi عزیز دعا کنن...

پ.ن ۵ - دوستانی هم که مایل به خوندن کل داستان ما از اول هستن اینجا کلیک کنن

پ.ن ۶ - ادامه مطلب رو هم فراموش نکنید....


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 11:7 توسط دانیال |

10 ماه پیش بود که ستاره ای در آسمان دلم درخشید...

چه شب صافی بود نسیم شروع به وزیدن کرده بود ، زمین در زیر چرخ کبود رنگ به استراحت می پرداخت در آن

لحظه بود که با چشمان خود به آسمان زیبایی که چون فرشی زرین در حال درخشیدن بود تماشا می کردم 

می شمردم ، شمارش ستارگان زیبا را  آغاز کردم یکی  دوتا  سه تا .......صدتا  هزارتا ... ستاره ها تمام

شدن ولی ستاره ای را که دلم می خواست پیدا نکردم ناراحت و غمگین سرم رو پایین آوردم ، احساس تنهایی

کردم چشمهایم پر اشک شد از خدا کمک خواستم اشکهایم از روی گونه هایم به روی زمین سرازیر شد چند

لحظه بعد در اشکم نوری دیدم ، نوری زیبا ، به آسمان نگاه کردم در گوشه ای ستاره ای دیدم که قبل از آن

ندیده بودم اشکهایم رو پاک کردم و با دقت نگاهش کردم آری این همان ستاره ای بود که من می خواستم ، از

همه روشنتر ، زیباتر و درخشنده تر

با خود گفتم " آیا این ستاره افتخار با من ماندن را می دهد ؟ "

با خوشحالی تا صبح نگاهش کردم هر شب به خاطرش میامدم و تا صبح نگاهش می کردم و باهاش حرف می

زدم دیگر من تنها نبودم و او را داشتم در زیر نور او راه می رفتم کار می کردم زندگی می کردم و خوشحال بودم

وقتی هوا بارانی شد ابرها جلویش را گرفته بودند با نگرانی به آسمان نگاه کردم و می ترسیدم وقتی ابر برود او

را گم کرده باشم و با صدای بلند صدایش کردم نسیم صدای منو شنید و ابرها را از جلوی آن دور کرد وقتی اورا

دیدم خوشحال شدم و با خیال راحت دراز کشیدم و مدتها با او حرف زدم در آن موقع فهمیدم که چقدر دوستش

دارم حرف دلمو زدم و بهش گفتم دوستت دارم می خواستم ببوسمش ، رو به او خوابیدم از آن شب به بعد

همیشه می ترسیدم باز ابر یا چیز دیگری بیاید و من نتوانم او را ببینم هر شب که او را می دیدم خیالم راحت

بود و خوشحال بودم که تنها نیستم و ستاره ای چون او را دارم... شبی حرفهای دلم رو بهش گفتم و گفتم

خیلی دوستت دارم ، کاش فاصله مان انقدر دور نبود کاش پیشم بودی ناگهان چشمهایش را باز کرد و با من

حرف زد گفت بالاخره یک روزی من باید برم و از هم جدا می شویم گفتم نه حرف از جدایی نزن هر کسی یک

ستاره دارد ولی من هیچ ستاره ای ندارم و تو تنها ستاره من هستی چرا حرف از جدایی می زنی گفت من

نمی خوام با تو باشم خیلی غمگین شدم و سرم به پایین افتاد و باز چشمانم پر از اشک شد سرم رو بالا آوردم

تا ازش بپرسم چرا ؟  ولی هر چه گشتم پیدایش نکردم .

 
و باز همنشین من شد تنهایی و هم صحبتم اشک و گریه

آن ستاره کسی نبود جز یگانه و یگانه کسی نبود جز عشق من که آن را از آسمان من چیدند و نگذاشتند

نورش بر دلم تا ابد بتابد...

از روزی که رفتی شب ها چشم انتظارم و چشمان بسته ام در نیمه شب رویاهایی را نظاره می کنند که از قاب

افکارم بیرون نیامده است اما
این را بدان که فاصله ها حریف خاطره ها نمی شوند....
 
 


پ.ن 1 - با تشکر از نیکی ، فائزه ، رامین مهسا و پژمان ،‌سارا ،ساحل ،‌سودابه ، زهرا ، مونا ، مریم ،‌ترانه و محمدرضا ،‌فروزان  ، احسان ، مهسای عزیزم و کلیه دوستانی که نظر گذاشتن و مثل همیشه با ما همراه بودن

پ.ن 2 - امیدوارم مشکلات massi عزیزم از بین بره و در آینده نزدیک خبرای خوب رو در وبشون بخونم

پ.ن ۳ - کپی برداری ممنوع !

پ.ن ۴ - چند تا مطلب جالب در ادامه مطلب هستش،حتما نظر بزارین،میخوام بدونم خوشتون میاد یا نه

پ.ن ۵ - این داستان طرحی کلی از داستان من و عشقم یگانه بود و فقط کسانی که کل داستان ما رو خوندن از مفهومش مطلع میشن ، اگر تمایل به خوندن کل داستان داشتید اینجا کلیک کنید و از پست آخر به اول بخونید ( از آخر به اول واسه اینه که پست های قدیمی میره پایین تر )

پ.ن ۶ - و اما جمله ای به یاد آخرین نگاهت تو ماشین پلیس امنیت اخلاقی!! " سخت است هنگام وداع، آنگاه که در میابی چشمانی که در حال عبور است پاره ای ار وجودت را نیز با خود خواهد برد!!!..... "

پ.ن ۷ - چون به نظرم این پست یکی از بهترین پستهام هست به همه خبر آپ شدن رو خواهم داد اما اگه دیر شد و شما قبل از خبر دادن من به وبلاگ اومدین قدمتون روی چشمهای ماست و ایشالا که به بزرگی خودتون می بخشید


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 10:7 توسط دانیال |

بدترین اتفاق زندگی؟

انتخاب رشته ریاضی و ادامه ی اون + ...

بهترین اتفاق زندگی؟

 رفتن به دنبال علائق شخصی

بهترین تصمیمی که گرفتی؟

کنار گذاشتن کار قبلی

 بدترین تصمیمی که گرفتی؟

کار کردن بیش از حد بدون اینکه نیازی داشته باشم

 

بزرگترین پشیمونیت؟

اینکه چرا اونروز ننگین با یگانه بیرون رفتم و این همه مشکل به وجود اومد،با توجه به اینکه به دل جفتمون بد اومده بود

 

چه کسی توی زندگیت تاثیر گذاشته؟

یگانه - عموی کوچیکم


ارزوهاتو بگو؟

1-سلامتی برای خانواده و خودم و همه ی دوستای گلم

2-جوی آرام و بدون دغدغه برای همه ی دوستام و خودم و خانوادم

3-چیره شدن عقل بر قلب

به معجزه اعتقاد داری؟

اصلا

چقدر خوش شانسی؟اعتقاد داری؟

زیاد اعتقاد ندارم اما اگرم داشته باشم اصلا چیزی از شانس برای شخصی به اسم دانیال نیست

خیانت-عشق-دروغ هر سه مکمل هم؟

به هیچ وجه - عشق و دروغ ؟!

کیو از همه بیشتر دوست داری؟

خدا

مادرم

عشقم،یگانم --------- این رو به دلایلی قبلا ننوشته بودم اما الان می نویسم ---------

از کی خیلی بدت میاد؟

 از آدم های ریاکار و چند رنگ

تا حالا دل کسیو شکوندی؟

آره اما قبلش اونا دلم رو شکوندن


چرا این اسم رو برای وبلاگت انتخاب کردی؟

چون فقط و فقط از عشقم در اون می نویسم و اسمی مناسب تر براش پیدا نکردم

کیو از بچه های وب بیشتر دوست داری؟

همه ی بچه ها دوستای گل من هستن و همشون رو دوست دارم اما تو این مدت افرادی مثل massi ، زهرا ، مهسای عزیزم و آرتایی جون خیلی کمکم کردن و به طور کلی از سارا ، علی ، سحر ، سودابه ، الهام و حسین ، عارف ، صادق و شیما ، فائزه ، حمید ، محسن و ندا ، عسل ، مونا ، رامین ، علی و مهسا ، ارغوان ، یلدا ، بیدل ، مهرناز ، مهدی ، سانیا ، نازنین ، احسان ، ساحل و تمام عزیزایی که از قلم افتادن تشکر ویژه می کنم

تعریفی از زندگیه خودت؟

زندگیم خوبه ، سرم به زندگی و روزمرگی گرمه و روزها رو میگذرونم تا یک روز در دفتر عمرم خط خطی بشه و همیشه در انتظارم

خوشبختی؟ چرا؟

من دانشجو هستم

خانوادم کنارم هستن

خدایی دارم که هیچوقت در مراقبت از من حتی پلک هم نزده

 پس خوشبختم...


خدا؟

تنها چیزی که بهش اعتقاد قلبی دارم و لحظه ای هم بهش شک نخواهم کرد

با گفتن این واژه ها چی به ذهنت میرسه بی تعارف بگو:

هلو:رانی

خدا:دمش گرم

امام حسین:ما بی معرفتا فقط محرم ها یادش میوفتیم

اشک:روزهای جدایی

کوه:صبح زود

سریال فرار از زندان:شاید بهتر از لاست

هوش:از سرم رفته

ایمان مبعلی:علاقه ای ندارم

ویولن:عاشقشم

خواهر شوهر:نفرت یگانه

رنگ چشمات:مشکی

چه رنگی:مشکی و سبز

جواب ندادن به تلفن یا مسیجات:زودی جواب میدم اما وقتایی که حوصله ندارم شاید دو روز گوشی رو نگاه هم نکنم

دانیال:عجول،عصبی،صادق،مهربون،قدرت ریسک بالا،اعتقادات خاص در حد یک دین مستقل،کینه ای نیستم

--------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن 1 - سلام به همه ی دوستای گلم،خواهش می کنم حتما در بخش نظرات راجع به آهنگ جدید وبلاگ نظر بدین و اگر آهنگی مناسب وبلاگ سراغ دارید بگید تا در وبلاگ بزارم

پ.ن 2 - از همه ی دوستای وبلاگی دعوت می کنم تا در بازی بالا شرکت کنن 

پ.ن 3 - به علت استقبال شما عزیزان از مطالب متفرقه در ادامه مطلب پست قبلی از این پس می توانید با مراجعه به ادامه مطلب از این پست ها که شامل عکس داستانک و ... می باشد استفاده کنید

پ.ن 4 - با توجه به اینکه به احتمال زیاد تا 17 مهر آپ نمیکنم پیشاپیش تولد حضرت معصومه و روز دختر رو به همه ی دوستان گلم علی الخصوص یگانه ی خودم تبریک میگم.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 21:33 توسط دانیال |


آخرين مطالب
» 16 آذر و دو سال از يگانه ودانيال
» پیغام یگانه برای من
» داستان عشق ما و پایان راهی بی انتها ( 4 )
» داستان عشق ما و پایان راهی بی انتها ( 3 )
» داستان عشق ما و پایان راهی بی انتها ( 2 )
» داستان عشق ما و پایان راهی بی انتها ( 1 )
» جواب سوالات پست قبل....
» آشنایی بیشتر با خوانندگان داستان عشق ما...
» ستاره ام را از آسمان دل چیدند
» مصاحبه با خودم...

Design By : Pichak